
نشسته ام و دستم را زیر چانه ام زده ام و دلم می خواهد یک کسی بیاید. "آرزو" نمی کنم. اما دلم می خواهد یک کسی بیاید. غمگین نیستم و خوشحال هم نیستم. فقط دلم می خواهد یک کسی بیاید. پاهایم زیر میز جا نمی شوند، شاید هم می شوند. دستم زیر چانه ام. پایم روی صندلی جلو. ضربان قلبم منظم. تنفس ام منظم. فشار خونم منظم.
کسی نمی آید.
***
امروز سه شنبه است.
"امروز میام. فردا میام. پس فردا میام. دیگه نمی یام."
برای روزی که "دیگه نمی یام" هیچ برنامه ای ندارم. اما فقط فکر کردن به روزی که "نمی یام" حالم را بهتر می کند. توی ابرهای بالای سرم کلی چیزهای کوچک و خوشحال کننده است.
فکر چسبیدن به شوفاژ، فکر یک چیز خوشمزه ی خوشبوی داغ ، فکر نشستن روی لبه ی تراس، فکر یک خوابیدن طولانی .
"امروز میام. فردا میام. دیگه نمی یام."
***
نشسته ام وسط یک زمین سفید. سرد است و سرد نیست. کاپشن آبی پوشیدم و چهار زانو روی یخ ها نشسته ام. راک گوش می کنم و خوشحالم. دچار دی دریمینگ شدید ام و دچار لبخند الکی از آهنگ و دی دریمینگ. یک "ژرفا" و "ژورک" برای خودم پیدا کرده ام. یکی شان کج کج راه می رود و هی لیز می خورد. یکی شان کج کج راه نمی رود و هی لیز می خورد. کلا پنگوئن های پایه ای هستند. ماهی هایشان را با این که خیلی هم بو نمی دهد من نمی خورم. عوض اش همه اش برایم پاپ کرن درست می کنند و با بیت تورنت آلبوم های جدید برایم دانلود می کنند. صبح ها هم هی هم را روی زمین می کشیم. یک گوشواره هم برایم خریدند که وقتی می خواهم از توی گوشم درش بیارم با تقریب خوبی لاله ی گوشم هر دفعه کنده می شود.
به هر حال خوش می گذرد.
صاناظ "خیلی عزیزم"
این روزها وقتی نهار می خورم به تو فکر می کنم، وقتی عکس می بینم به تو فکر می کنم، وقتی سوار آسانسورم به تو فکر می کنم. وقت هایی هم که به تو فکر نمی کنم به این که به تو فکر می کنم، فکر می کنم. حتی معدود وقت هایی هم که به چیزهایی به جز تو فکر می کنم، باز هم دارم به تو فکر می کنم.
صاناظ "خیلی عزیزم":
می دانم که الآن در شرایط بدی هستی. خیلی چیزها را نمی دانی. خیلی چیزهایی را هم که فکر می کنی می دانی، نمی دانی. نمی دانی که وقتی دوست مادر بزگت به خانه تان تلفن می زند، دقیقا باید چه چیزهایی بگویی. نمی دانی که چرا وقتی داری ساندویچ با سس "زیاد!" می خوری چرا باید فرت و فرت بعد از هر یک گازی که می زنی دور دهنت را با دستمال پاک کنی، در صورتی که می توانی وقتی ساندویچت تمام شد به صورت "یهو" دور دهنت را پاک کنی. نمی دانی باید مردم را سه تا بوس کنی یا دوتا یا یکی. نمی دانی بقیه ی مردم از کجا این ها را می دانند.
صاناظ "خیلی عزیزم":
احتمالا در زندگی ات معضل هایی بد تر از "دراز نشست" و "اتوبوس های تجریش-انقلاب" داشته ای.پس سعی کن وقت مواجه شدن با این ها استیل خر توی گل را به خودت نگیری. آدم باید قوی باشه و اینا!
صاناظ "خیلی عزیزم":
قرار بود "در لحظه" زندگی کردن، نهایت فان و هیجان باشد. پس چرا الآن احساس فان زدگی مزمن نمی کنی؟ نمی دانم. شاید زورت را به اندازه ی کافی نزده ای. شاید در لحظه زندگی کردن راه های دیگری دارد که تو بلد نیستی. شاید هنوز کامل کامل یک "در لحظه زندگی کن" خوب و خبره نشده ای. نمی دانم.
صاناظ "خیلی عزیزم":
روحیه ات این روزها عوض شده. حرف ها جدید و عجیب غریب می زنی. حرف های چندش آوری که با " آدم باید" و "آدم نباید" شروع می شود. قضیه چیه؟ از کی تا حالا "آدم" یک چیزهایی رو "باید" انجام بدهد؟!
صاناظ "خیلی خیلی عزیزم":
راستش نگرانت شده ام. نه به خاطر این که یادت می رود در را قفل کنی. نه به خاطر این که جدیدا عاشق لاک بنفش شده ای. یک جورهایی نگران کننده شده ای. رستوران های همیشگی می روی. غذاهای همیشگی می خوری. کتاب های همیشگی می خوانی. نکند شبیه آدم هایی شده ای که وقتی نگاهشان می کردیم، مزه ی روغن ماهی با فلفل تند می دادند؟
پی نوشت: دعوت به بازی از طرف میم بود. عنوان بازی "نامه ای به خود" است. من بازی را ادامه دادم. نوبت شماست. همه دعوت اند و می توانند همه را دعوت کنند.
من فقط بدون هوا و آب و غذا میمیرم. بدون اس ام اس، بدون نتورک کاوریج، بدون فیس بوک، بدون سیصد و شصت، بدون ماشین کولر دار، بدون آلبوم جدید گرین دی، بدون هیچ کدام از این ها نمی میرم.
روزهایی هست که شب هایشان وقتی گوشی ام را زیر تخت می گذارم چشمم به ساعتش می افتد ومحاسبه ی این که در سیزده ساعت بیداری ام همان کاری را کرده ام که در سیزده ساعت بیداری دیروز و سیزده ساعت بیداری هفته ی پیش کرده ام، شوکی معادل دویست ولت را به من وارد می کند. روزهایی که جالب ترین "هابی من" خوابیدن زیر باد کولر و باز و بسته کردن در یخچال است من را یاد خبرنگار برنامه ی "سیمای نوجوان" می اندازد که همیشه با میکروفن و دوربین اش آدم هایی را شکار می کند که از تابستان و اوقات فراغتشان برای دوره کردن درس های سال آینده شان و تقویت کردن شنای کرال پشت شان و کمک کردن به عمه ی پیرشان که بدون کمک واکر نمی تواند شربت آلبالو درست کند، استفاده می کنند و سعی دارند با "برنامه ریزی" از بقیه ی اوقات فراغتشان به نحو احسن استفاده کنند.
روزهایی هست که نه گرما اذیتم می کند، نه صدای آواز همسایه ی طبقه ی بالایمان و نه قیافه ی ماتم زده ی مردم توی مترو که دو دستی دسته ی بالای سرشان را چسبیده اند.این که چیزی اذیت ام نمی کند، اذیت ام می کند.
گاهی حرف زدن از چیزهایی که با سرعت دو کیلومتر در ثانیه روی اعصابمان می رود –مخصوصا با کمک دست- یکی از چیزهایی ست که می تواند چیزی در حدود سی و هفت درجه حالمان را بهتر کند و بعدش احساس کنیم که بدون رژیم و دراز نشست سه کیلو از وزنمان کم شده و می توانیم بهتر از قبل از خنده روی زمین بیفتیم. اما آن چیزهای تندرویی که روی اعصابمان می روند، همیشه نیستند. شاید هم اعصاب ما همیشه مثل کریستال نیست که بشکند و خرد شود.
دلم هیجان می خواهد. چیزی که این روزها سعی دارم با یک چراغ قوه و یک ذره بین پشت بوته ها و زیر کاغذهای پرینتر و پشت قاب عکس پیدایش کنم. بعضی وقت ها هم پیدایش می کنم.
پ.ن: بلاگفا برایم باز نمی شود. وقتی می شود یادم میرود پست جدید بگذارم.
دست به سینه نشسته بود. به یک گوشه خیره شده بود. پلک هایش را بافاصله می زد. فکر می کرد. اگر می پرسیدی "به چی" نمی دانست. نمی دانست یا نمی گفت. اما فکر می کرد. از هر صد تا جمله یکی شان را می شنید. می دانست کدام است. انتخابش می کرد و گوش می کرد. برای نود و نه تا جمله ی دیگر نقش "در و دروازه" را بازی می کرد. پاهایش را باریتم آهنگی که پخش نمی شد تکان می داد و فکر می کرد. به چیزهایی که وقتی می پرسیدی "به چی" نمی دانست. نمی دانست یا یادش می رفت. جمله را که انتخاب می کرد به زور می چپاند توی یک سوراخ یک متری ذهنش و چراغ را هم خاموش می کرد. تا فکرهایش- همان هایی که وقتی می پرسیدی چی است- نمی دانست اذیت نکند. هرچند وقت یکبار هم یکهو خل می شد. خودکار را بر می داشت. یک کاغذ از ته دفترش که پر از کاریکاتور مردم و چرک نویس فرمول ها و جای انتحان کردن لاک و ماژیک و خودکارهای بی جوهر بود می کند. بعد یکجوری انگار که کاغذ کندنش به اندازه ی سریال های ساعت دوازده و نیم سیمای خانواده طولانی و خسته کننده باشد، خسته می شد و کاغذ و خودکار را ول می کرد. بعد خودکار و کاغذ روی زمین می افتادند و دیگر حوصله نداشت برشان دارد و دوباره شروع می کرد به خیره شدن و اخم کردن به آن گوشه ای که هیچ پدرکشته گی هم با آن نداشت. فکر می کرد. نمی دانست به چی. در جواب "به چی" این را می گفت. نمی دانست یا یادش می رفت یا نمی گفت.
***
دریل دستش بود. از آن دریل هایی که باهاشان زمین کنار خانه مان را هی می کنند.یک جایی نزدیک به اعصابم را پیدا می کرد و سر و کله اش با دریلش هرروز پیدا می شد.صدایش تا سه ساعت بعد از آن جمله ی کذایی جایی نزدیک به اعصابم شبیه ساعت تنها کلیسایی که تویش را دیده ام زنگ می زد.البته نه سر یک موقع خاص و نه با یک آهنگ خاص. می گفت "به چی". صاف تو رویم نگاه می کرد و می گفت "به چی". انگار که "به چی بودن" خیلی مهم باشد. شاید هم بود.نمی دانم. عین وقت هایی زل می زد که معلم عربی مان اصرار داشت تخته را نگاه نکنیدو حروف مشبهه را بگویید و انگار که من تخته باشم زل می زد به من تا حروف مشبهه را از آخر به اول بخواند و با بقیه هماهنگ نباشد."به چی" را که می شنیدم حرف نمی زدم. نمی دانستم "به چی" نمی تواستم بگویم. نه این که " به چی" بودن چیز خارق العاده یا یک راز باشد. نه. اما نمی توانستم بگویم. شاید هم یادم می رفت. وقت هایی که به ناخن کوچک انگشت دست راستم زل می زدم و اخم می کردم و با خودکار گوشت پایینش را فشار می دادم تا ناخن ام بلندتر شود. می آمد و جدی می پرسید: "به چی".
به ناخن. به گوشت. به فشار. به بلندی. نمی داستم.
***
یک ماشین رد می شود. صدای دوپس دوپس اش می آید. کسی ساعت نمی پرسد. همه فقط هم را نگاه می کنند. کسی خانم همسایه ی روبرو را نمی بیند. گاهی هم به هم لبخند می زنند. گاهی هم نمی زنند.
دندان هایت را آنقدر محکم روی هم فشار دادی که فکر کردم شاید گونه هایت سه متر از صورتت آمده باشند بیرون. گفتی: امیدوارم زودتر یه روزی برسه که برم خونه ی خودم.
برگشت. نمی دانم لبخند بود که زد یا پوزخند. گفت :لابد قاشق چنگال ها رو از زیر تخت و توی کشوی جوراب هایت باید پیدا کنی. چشم هایت را یک جوری کردی و گفتی : نه، اما حد اقل اونجوری که می خوام قاشق چنگال های سفره ام رو می چینم.
برگشت و لبخند زد. گفت روز اولی که اسباب کشی کردی من رو دعوت کن.
چیدن قاشق چنگال های سفره که تمام شد، گفتی تموم شدو قبل از این که حرفی بشنوی دویدی توی راهرو و پریدی روی صندلی کامپیوتر که پشتش هم خراب است. صدای قژ قژ صندلی بلند شد. ناخن انگشت کوچک ات را چپاندی توی دهانت و زل زدی به مانیتور پر لک انگشت کامپیوتر. یک جوری به این لک ها نگاه کردی انگار همین دو دقیقه ی پیش بچه ی تفوی لاغر همسایه ی طبقه ی پایین پریده باشد جلوی مانیتور و انگشت هایش را مستقیم از توی سطل تف به مانیتور مالیده باشد.
ناخن انگشت کوچکه ات را از توی دهانت درنیاوردی اما یادت افتاد هفته ی پیش به خودت قول داده بودی که دیگر نجوی. یک خنجر برداشتی و به وجدانت که اصرار داشت قولت را تلپ تلپ بکوبد پشت کله ات چپ چپ نگاه کردی و گفتی از فردا، از فردا.
بعد پاهایت را جمع کردی توی شکمت. حواست نبود که پشت صندلی خراب است. از روی صندلی پاشدی. از توی کشوی سمت راست قفسه ی اول دو جفت قاشق چنگال برداشتی.
آمدی توی اتاق. در را بستی. بیخود و بی جهت استرس گرفتی. قاشق چنگال ها را روی فرش می گذاری. چهار زانو می نشینی. وجدانت دارد چپ چپ نگاهت می کند. چشم غره می رود. دست به سینه ایستاده و از بالا نگاهت می کند و نچ نچ می کند. لعنتی. قاشق چنگال ها را اول شکل مربع در آوری بعد شکل لوزی. بعد نا منظم می چینی. بعد شکل هایت تمام می شود. وجدانت پوزخند می زند. لعنتی. یکهو احساس می کنی از هرچی قاشق و چنگال است متنفری. ناخن شصتت را می چپانی توی دهانت. لبخند می زنی. قاشق چنگال ها را ضربدری می چینی.
